کبوتران عاشق

نوذر


nauzar12@hotmail.com

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» بهمن ۸۸ » شهریور ۸٧ » امرداد ۸٧ » اسفند ۸٦ » آذر ۸٦ » آبان ۸٦ » شهریور ۸٦ » تیر ۸٦ » خرداد ۸٦ » اردیبهشت ۸٦ » فروردین ۸٦ » اسفند ۸٥ » بهمن ۸٥ » دی ۸٥ » آذر ۸٥ » آبان ۸٥
 
» پیمانه بده که خمار هستم.
» قصیده آبی
» نغمه
» پدر من
» بدستت جام او باشد الا یار
» فروغ گلواژی از نوع یک زن. نترس؛ بی باگ.
» ..........همه شب نماز کردن
» اسیر
» ساقيا بده جامی زان شراب روحانی تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی.
» من لاله ازادم

پیمانه بده که خمار هستم. شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۸

 

 

پیمانه بده که خمار هستم.

پیمانه بده که خمار هستم.

من عاشق چشم مست یار هستم.

من عاشق چشم مست یار هستم

بده بده که خمار هستم

پیمانه بده که خمار هستم

چشمت که به اهوی ختن میماند

 رویت به گلاب های چمن میماند

گل را بکنید ورق ورق بوی کنید

ا لاله زاری بوطن میارد

پیمانه بده که خمار هستم

پیمانه بده که خمار هستم

من عاشق چشم مست یار هستم

من عاشق چشم مست یار هستم

بده بده وای وای

بده بده که خمار هستم

پیمانه بده که خمار هستم

از امدنت اگر خبر میداشتم

پیش قدمت کوچه را گل می کاشتم

گل می کاشتم گلی گلاب می کاشتم

خاک قدمت بدیده می برداشتم

پیمانه بده که خمار هستم

پیمانه بده که خمار هستم

من عاشق چشم مست یار هستم

بده بده که خمار هستم

پیمانه بده که خمار هستم.

پيام هاي ديگران ()

قصیده آبی شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٧

قصیده آبی خکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 "گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است "
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
"زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست "
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
" چه تهیدستی مرد "
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
" چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ "
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
" صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! "
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
" ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد "
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
" باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام "داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
" ای با باز کن پنجره را "
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

پيام هاي ديگران ()

نغمه جمعه ۸ شهریور ،۱۳۸٧

شب که از ساز دلم ...ناله برخیزد
نغمه ها در جان من شعله میریزد

سر به دیوار غمت می گذارد دل
اختران را تا سحر می شمارد دل

یک ستاره می شود روشن و خاموش
همچو من گویا کشد بار غم بر دوش... 

تا سحر در سفر 
               
                      از دل شبها

                                      یکه و تنها


اختر عمر من است این فلک پیما

عاقبت گیرد شبی این سفر پایان
اختر عمرم شود از نظر پنهان

تا سحر در سفر

                   از دل شبها

                                    یکه و تنها


اختر عمر من است این فلک پیما

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()

پدر من دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٧

پيام هاي ديگران ()

بدستت جام او باشد الا یار سه‌شنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٦

 

بدستت جام او باشد الا یار

جمالت ماه نو باشد الا یار

مه که رفتم سوی ملک سخی جان

دلم پیشت گرو باشه الا یار

شمالک می زنه با برگ گندم

غریبی می کنم در ملک مردم

غریبی کرده کرده تار گشتم 

میان دوست ودشمن خار گشتم

ستاره ریزگگ پالوی میچید

الا یار جان بیا دالون مجید

اگر دالون مجید سر رایه

منه ماجید بیا خانه خدایه

قد پخچک ازی دیوال برایی

 انار بازی کده پیشم بیایی

انار بازی کده سیب سمر قند

جدایی عاشقی بیخ مرا کند

مقربانت شوم ماه یگانه

پس او می روی کوزه به شانه

لب جوی شیشته ای دستاره ششتی

یکگ بوسه ندادی ماره کشتی

کشکی دریا بودی؛جپه موخوردی

شیونه کجی دل کرپه موخوردی

شیرین جانم نشته بام ما جید

رخش ماتاب ودندو نایشی میچید

به دل گفتم که یک بوسه بگیرم

سر وگردن قدی چادرخوپیچید

مقربانت شوم چادر یک انداز

به چشمه می روی با نخره وناز

به چشمه می روی دستا پسی پشت

خدا غرقت کند عشقت مرا کشت

 

پيام هاي ديگران ()

فروغ گلواژی از نوع یک زن. نترس؛ بی باگ. چهارشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٦

پيام هاي ديگران ()

..........همه شب نماز کردن شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦


همه روز روزه بودن          همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن      سفرحجازکردن

زمدینه تا به کعبه            سروپا برهنه رفتن

دولب از برای لبیک          به وظیفه بازکردن

به مساجد و معابد          همه اعتکاف جستن

زملاهی و مناهی           همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن      به خدای راز گفتن

زوجود بی نیازش            طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را     ثمر انقدر نباشد

که بروی نا امیدی            در بسته باز کردن

پيام هاي ديگران ()

اسیر پنجشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٦


ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد /      در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله /       در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا /   صیدی که از کمندت ازاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را /            وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم آر بر اسیری کز گرد دام زلفت /       با صد امید واری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی   / گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد

پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا /  مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

حزین لاهیجی

پيام هاي ديگران ()

ساقيا بده جامی زان شراب روحانی تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی. سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦

 

ساقیا بده جامی ، زان شراب روحانی
تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم ، کز طلب خجل مانی
بی وفا نگار من ، می کند به کار من
خنده های زیر لب ، عشوه های پنهانی
ما از دوست غیر از دوست ، مقصدی نمی خواهیم
حور و جنّت ای زاهد ، بر تو باد ارزانی
زسم و عادت رندیست ، از رسوم بگذشتن
آستین این ژنده ، می کند گریبانی
زاهدی به میخانه ، سرخ روز می دیدم
گفتمش : مبارک باد بر تو این مسلمانی
زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم
می نهم پریشانی بر سر پریشانی
خانه دل ما را از کرم ، عمارت کن
پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید
بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی
                                                           شیخ بهایی

پيام هاي ديگران ()

من لاله ازادم سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦

من لاله ی  آزادم ، خود  رویم  و  خود  بویم
در دشت  مکان دارم، هم فطرت آهویم

 آبم  نم   باران  است  ،  فارغ   ز لب  جویم
تنگ است محیط آن جا،در باغ نمی رویم


من لاله ی آزادم ، خود رویم و خود بویم

از خون رگ خویش است ،گررنگ به رخ دارم
مشّاطه  نمی خواهد  زیبایی  رخسارم

بر   ساقه ی  خود  ثابت ،  فارغ  ز  مددکارم
نی  در  طلب  یارم  ،  نی  در  غم  اغیارم
 

من لاله ی آزادم ، خود رویم و خود بویم


هر  صبح  نسیم  آید ، بر قصد طواف  من
آهو  برگان  را   چشم، از دیدن من روشن

سوزنده  چراغستم ، در گوشه ى این  مامن
پروانه بسى  دارم ،  سرگشته   به پیرامن


من لاله ى آزادم ، خود رویم و خود بویم


ازجلوه ى سبز  و  سرخ ،  طرح  چمنى  ریزم
گشته است  ختن صحرا ،  از  بوى دلاویزم


خم مى شوم از مستى،هرلحظه و مى خیزم
سر  تا  به  قدم نازم  ، پا  تا  به سر انگیزم


من لاله ى آزادم ، خود رویم و خود بویم


جوش مى و مستى بین، در چهره ى گلگونم
داغ است نشان عشق، در سینه ى پرخونم

آزاده  و   سرمستم  ،  خو  کرده   به  هامونم
رانده ست جنون عشق ، از شهر به افسونم
 

من لاله ى آزادم ، خود رویم و خود بویم

از   سعى  کسى  منّت  بر  خود  نپذیرم  من
قید چمن  و  گلشن ،  بر  خویش  نگیرم  من

بر  فطرت  خود  نازم  ،  وارسته  ضمیرم   من
آزاده    برون    آیم    ،    آزاده    بمیرم    من 
 

من لاله ى آزادم ، خود رویم و خود بویم

*شعر از محٌمد ابراهیم صفا٬

آهنگی از شعر بالا به آواز هنرمند جوان سحر آفرین

پيام هاي ديگران ()

» نوذر
» بوی گل
» انجمن فرهنگی بامیان.سویس
» ساعت 13
» http://jaghori.afghan20.com/index.phpجاغوری
» بسوی عدالت
» نقاشی های هما
» کمیته دفاع از حقوق پناهندگان افغان مقیم سویس
» میراث ماندگار
» سرود
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان » قالب وبلاگ
» .:.
RSS 2.0

Designed By ParsTheme